فرشته کوچولوی ما
عشق پاک مامان وباباش
تاريخ : جمعه 22 دی 1391 | نویسنده : مامان سحر
بازدید : مرتبه

آوای بادانگارآوای خشک سالیست                                  دنیابه این بزرگی یه کوزه ی سفالیست

بایدکه عشق ورزیدبایدکه مهربان بود                                    زیراکه زنده بودن هرلحظه احتمالیست

 ممنون که به وبلاگ من سرمیزنید



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 10 مهر 1392 | نویسنده : مامان سحر
بازدید : 2875 مرتبه

سلام جوجه ی قشنگم خیلیییییییییییییی دوستت دارم مامانی قول داده بودم عکس های مسافرت شمال رو برات بزارم.

13شهریور با نیوشا دخترخاله ات که بهش آجی و مامان بزرگ(مامان من) رفتیم رامسرتوراه بانیوشا کلی بهت خوش گذشت و کیف کردی عاشق نیوشایی تمام مدت عقب پیش مامان جون و نیوشا بودی مگر اینکه خوابت میگرفت میومدی پیش من.مثل همیشه رفتیم خونه ی خانم بهکایی(یعنی ازشون اجاره کردیم)یکم استراحت کردیم وحاضرشدیم بریم بیرون که واسه شام خرید کنیم ولی دلمون نیومد کناردریا نریم. شماکه عاشق آب هستی مگه میشد نگهت داریم تو تاریکی میرفتی سمت دریا و نتیجه اش این شد که تو آ؟ب افتادی و پراز ماسه شدی خودت که میرفتی هیچی نیوشاهم به زور میبردی و دادمیزدی آجیییییییی بیا.

چون لباس هات کثیف شده بود و لباس همرامون نبود برگشتیم خونه انقدر خسته بودی که بیهوش شدیمامان فدات بشه الهی

فردا صبح 4تایی رفتیم روستای سرولات نزدیک چابکسر یه رستوران محلی بود بنام خاور خانم  خیلی با حال بود خاور خانم یه زن روستایی بود که کباب ترش هاش معرف شده و حالا مردم واسش صف میکشن و برای خودش سایت هم داره ولی خیلی خیلی شلوغ بودو اذست شدی عسلم از ساعت 11 تا 3تو صف بودیم ولی ارزش داشت و خوش مزه بود توهم دوست داشتی نشد ازتون عکس بندازم آخه همش مواظبت بودم کلی مردم تحویلت میگرفت و ازت عکس مینداختن.توهم واسشون بوس میفرستادی میگفتی میسی(مرسی).بعدش رفتم تله کابین کلی به تو ونیوشا جونم خوش گذشت نیوشا که خوش حال بود از بالاپایین رو میدید.اینم عکس تو تله کابین.

قربونت بشه خاله اینم نیوشا و عزیزجون

بقیه سفرنامه در ادامه مطالب...

 



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : دوشنبه 8 مهر 1392 | نویسنده : مامان سحر
بازدید : 883 مرتبه

سلام دنیای من قلبالان که دارم مینویسم شرکتمم

ببخشید بازم مامانی دیر به دیر برات مینویسه واقعا وقت نمیکنم مرسی از دوست های گلم که به یادمون بودید.دخترم خیلی خانوم شدی کلی چیز یادگرفتی .

ازهمه مهمتر و بهترین اتفاقی که افتاده اینه که  از وقتی از شمال برگشتیم (بعدا پستش رو میزارم با عکس هاش)یعنی از ١٦شهریور خودت به تنهایی بدون روی پاگذاشتن وساعتها تکون دادنت نهایت تا ساعت ١١ میری تو تختت میخوابیمحصل. نمیدونی چقدر خوشحااااااااااالم.نیشخند

انقدر شیطون شدی که همش باید حواسم بهت باشه از هیچی نمیترسی جز دستکش ظرفشویی میری سمتش دستتهاتو  میزاری رو سینه ات میگی تسید ( ترسید)‌آخ مامان دورت بگرده .ازشیرین زبونی هات بگم انقدربامزه شدی آدم میخواد قورتت بده.به همه سلام میکنی میگی شلااااااام.

چای خیلی دوست داری تا ببینی دارن چای میریزن سریع میشینی رو زمینی با دستت میزنی روی زمین  میگی بیشین(بشین)زبانکده محصلاز هرکسی خوشت بیاد تندتند براش بوس میفرستیزبانکده محصلصدای همه ی حیوان هارو یادگرفتی وتقریبا اسم چندتاشون رو تا١٠میشمری وللی بیشترمواقع از ٦میری٨وقتی هرروزمیرسیم تو پارکینگ خونمون دوست داری خودت از پله ها تا خونه بیای بالادیگه نمیزاری بغلت کنم خیلی شیرین شدی تا نیرسیم خونه دادمیزنی شفش شفش(کفش)تا کفش هاتودرنیاری نمیای روفرش قربون شعورت مامانی.خودت میدونی مامانی وقت نداره باهات این چیزهارو تمرین کنه خودت یادمیگیری.دسشویی میکنی و پوشکت کثیف میشه دماغت رو میگیری میگی پیف پیف سحر بشور.که من بیام بشورمت کلا نگه داشتنت خیلی راحت شده خیلی خانوم شدی.

به بده  =یعنی گرسنه شدی

جییییییییر =یهنی شیرمیخوای .شیشه شیرت رو که میبینی قهقه میزنی و میگی جیییییییره (شیره)

داله =خاله   عسیس= عزیز   آجی=به نیوشا میگی   عمه. عمو. باباجون.نانای. دد

شفش = کفش 

 بتوش= بپوش  

تته= دمپایی

قل = شکلات!!!!

ب خیییییر= شب بخیر

کلا کلمات زیادی رو میگی به جمله نرسیدی عقل دیگه به همه چی میرسه عاشق رقصیدنی محصلتا بخوایم دعوات کنیم بل هاتو غنچه میکنی میاری سمت آدمم  فدات بشم من.خودت رو تو دل همه جامیکنی عاشق ادکلن زدنی میای میگی پیس پیس که ادکلن رو بهت بدم.تقریبا خودت شیرخوردنت رو کم کردی وبیشتر غذا میخوری.کلی عکس تو این ٢ماهه ازت گرفتم الان توشرکتم و همرام نیست بعدا میزارم.واسه اینکه پستت بدون عکس نباشه اینو میزارم.دوستت دارم عشقم.



موضوع :
تاريخ : جمعه 18 مرداد 1392 | نویسنده : مامان سحر
بازدید : 1629 مرتبه

سلام عشقم سلام زندگيم نميدوني چقدر مامان عاشقته قربونت بشم دخترنازم قلبماهي گذشت خيلي سرم شلوغ بود از طرفي شركت  و باشگاه بنده و رسيدگي به شما و درست كردن سحري كلي وقتمون رو ميگرفت تا به خودم ميومدم ساعت 12-1شده بود و اصلا ناي نشستن پاي نت رو نداشتمخمیازه  عسلم چندروز قبل ماه رمضان عمو علي با پريسا جون نامزد كردنتشویق نتونستم ازت عكس خوبي بندازم چون كل مراسم تو بغلم بودي و پايين نميومدي فكر كنم واسه اين بود كه همه برات غريبه بودن .يه مهموني كوچولو هم داشتتيم با خاله سپيده و آرتين خاله نيلوفروسدنا وخاله الهه و اميرمهدي كلي خوش گذشت  به ما و شما وروجكها ووووووو يه روز هم توي ماه رمضان واسه افطار با ساراجون وكيان عسله (البته آقامجيدم بود) رفتيم درياچه چيتگر خيلي بهمون خوش گذشت  وازهمه مهمتر توي پارك يه قسمتي داشت واسه بچه ها روي زمين چراغهاي رنگي زيادي بود وقتي بچه ها پاشونو ميذاشتن رو چراغ  فواره هايي رنگ ميومد بيرون تو كه مثله موش آبكشيده شده بودي كلي ذوق ميكردي و اون وسط ميرقصيديقهقهه كيان عسله  هم يكم بغل ساراجون بازي كرد آخه ازهمه كوچولوتربود وميترسيدمامان ساراش به جاش حسابي خيس شد عكس هاشو از وبلاگ ساراجون دذديدم آخه من دوربين نبرده بودم (ببخشيداااااااا ساراجوننیشخند).واينكه چد وقت پيش هم رفتيم خونه ي مامان من  كه شاتوت بچينيم كه تو ونيوشا كلي از خجالتمون دراومديد تمام جونتون قرمز و شاتوتي شده بود كلي هم تو حياط آب بازي كرديد.هههههآخ مجبور بودم همه ي اينارو توي يه پست بنويسم آخه ازشون 1ماه گذشته.

عكس هاي عسله مامان...




ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 5 تير 1392 | نویسنده : مامان سحر
بازدید : 1981 مرتبه

عسل مامانی هرسال توی این روز عزیز همه جا آذین بندی شده ومردم خوشحان و مولودی میگیرن و جشن به پا میکنن روز عیدمبعث  من و تو بابایی هم رفتیم بلوار اصلی رودهن کنار آبشار(مصنوعی) کلی نورافشان دیدی و ذوق کردی



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : جمعه 31 خرداد 1392 | نویسنده : مامان سحر
بازدید : 2867 مرتبه

زندگی مامان امروز18ماهه شدی انقدر این  رزوزها زودمیگذره که چشم بهم بزنم خانومی شده واسه خودت تاخییرطولانی که پیش اومد دلایل زیادی داشت اتفاق های زیادی افتاد تا 1ماه پیش که ئکلا سیستم نداشتیم بعدتلفن خونمون رو وصل کردند بعدadslگرفتیم بعدش سیستم ویروس داشت اصلا فایلی رو نشون نمیداد...خلاصاه برنامه هرروز من وتوهم اینه 6بیدارمیشم وسایلو جمع میکنم انقدرنازخوابیدی که دست و دلم میلرزه بغلت کنم آخه اولش غرغرمیکنی که بهت دست نزنم بتونی بخوابی میبندمت تو صندلی ماشین میریم

 بیزون 3روزخونه ی مامان مارال(مامان بابایت)بقیه هفته ام خونه ی مامان زهره(مامان خودم) هستی بگذریم از سختی بازوبسته کردن درپارکینیگ و 4تا قفلی که ازدرو ئدیواربایدبزنم بعدبریم بیرونآخوگرنه شب نامه ی مدیرساختمان لای در خونه مونه بعدش میرم سرکاربعدازظهرمیرم دنبالت  روزهایی هم که باشگاه داشته باشم تا بیام دنبالت ساعت19:30شده  بدو بدو شام درست میکنم  درحین شام خوردن خرم میبینیم میرم سراغ خوابوندت انشالله اگه راضی بشی ساعت 12:30-1 میخوابی واین هرروزتکرارمیشهقربونت بشم الهی اصلا دوست نداری بخوابی مدام باهامون بازی میکنی.کلی کلمه های جدید یادگرفتی .

مامان ------بابای- به بده- ماله منههههههه -کچا- بابااااای بای بای- آب بده -نکن -تفش(کفش)- نانای -صدای آهنگ بیاد باید صداش زیادباشه  .بخوای به کسی سلام کنی تندتندسرتوتکون میدی-تو ماچ کردن و لوس کردن هم که استادشدی.تقریبا کارمو راحت تر کردی چون اکثر کلمه ها و وسایل رو میشناسی ولی هنوز از پوشک نگرفتمت اصلا باهات تمرین نکردم سه شنبه یا چهارشنبه هفته دیگه هم میریم واکسن 18ماهگی رو بزنی.

عکس های عسلم ادامه مطالب...

 



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : جمعه 31 خرداد 1392 | نویسنده : مامان سحر
بازدید : 1380 مرتبه

عشق مامان اگه خلاصه مینویسم واسه ی اینه که میخوام زود بیام پیشت هرچنددقیه یکبار دراتاق رو بازمیکنی میگی سحر دیااا قربون اون صدات بشم بابایت رفته دذدگیرماشین رو نصب کنه آخه چندهفته پیش ضبط ماشین و دذدیدن تعطیلات خرداد همه مسافرت بودن ما جایی نرفته بودیم که تصمیم گرفتیم با عمه زیبا و عموعلی وعمواحدبریم لار کلی خوش گذشت و توهم کلی بازی کردی.من وتو ونیوشادخترخاله ات



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : جمعه 31 خرداد 1392 | نویسنده : مامان سحر
بازدید : 1191 مرتبه

عسل مامانی خاله سارا مامان کیان جون توی فروردین ماه استعفاء دادو رفت که کنار کیان باشه با وجودسمتی که داشت برای کیان  گذشت ورفت خیلی جاش خالیه خیلی دلم براش تنگ میشه ولی خوشحالم که کیان مامانش کنارش و مجبور نیست هرروز از مامانش دورباشه هرچنددیرنوشتم ولی دلم واست تنگ میشه ساراجونم.اینم عکس روز خداحافظی



موضوع :
تاريخ : جمعه 31 خرداد 1392 | نویسنده : مامان سحر
بازدید : 1444 مرتبه

آرزویم این است آرزوهایت مثل حباب نباشد

 



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : جمعه 31 خرداد 1392 | نویسنده : مامان سحر
بازدید : 1431 مرتبه

نفس هایمان بسته به نفس های کوچکت دارد



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : جمعه 31 خرداد 1392 | نویسنده : مامان سحر
بازدید : 793 مرتبه

بی بهانه آدم که بنویسم شرمسارو خجل زده از روی دخترهمچو ماهم .

سلام دنیای من الان که دارم بعداز 3ماه مینویسم نمیدونم چی بگم و ازکچاشروع کنم شرمنده عسلمم مامانی فکرنکنی یادم رفته انقدر مشغله ام زیادشده که ترجیح میدادم درکنارتوباشم وبرات وقت بزارم تا پای کامپیوتر بخوام از لحظاتی که کنارهم داریم واست خاطره بنویسم میدونم وقتی بزرگ بشی و بخوای وبلاگتو بخونی انقدر خانوم شدی که  بدونی مامان چقدر دوستت داره و چقدر دوست داشتم این روزهای کودکیت رو درکنارت باشم دخترم اگر خیلی دیر شداز روی بی اعتنایی مامانت نبود فقط بگم اندکی وقت اگر باشه اختصاص به تو داره مامانی عاشقتم.ماچ



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد
درباره وبلاگ

سلام دخترم من(مامان سحر) و بابایت(باباجمشید) تمام خاطرات اززمانی که تودل مامانی تا بزرگ بشی برات مینویسیم تمام زندگی ما تویی عزیزم.دوستت داریم

نويسندگان
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 307 نفر
بازديدهاي ديروز : 137 نفر
بازدید هفته قبل : 1824 نفر
كل بازديدها : 332779 نفر
امکانات جانبی

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس