آمیتیسآمیتیس، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 15 روز سن داره

فرشته کوچولوی ما

بی خوابی وشب زنده داری

سلام دخملی مامان آخ که چقدردوستت دارم عسل مامانی دیروز دوشنبه صبح که بیدارشدی خیلی خانوم بودی مثل دخترهای خوب شیرتوخوردی(شیرخشک)وتوی تشک بازیت داشتی بازی میکردی نیوشا هم ازصبح پیش مابودآخه عزیزجون جایی کارداشت نمیتونست نیوشارو وببره  ظهر یکم غرغر کردی جاتوکه عوض کردم داشتی میخندیدی که یهو زدی زیرگریه گریه نگو غش و ضعف اصلا ساکت نمیشدی صدابه صدانمیرسید ازساعت1 تا3روی دستم بودی وتمام خونه رو مترکردیم بعدش دادمت بغل خاله ندا اون بیچاره هم تورو تاساعت4:30چرخوند توخونه تا وایمیستادیم دوباره جیغ و هوارشروع میشد الهی بمیرم برات نمیدونم چت شده بودخلاصه اینکه بعدازمشقت فراوان بالاخره خوابیدی ولی فقط نیم ساعت نمیدونستم چیکارکنم تاشب که بابایت...
16 اسفند 1390

2ماهگی و واکسن..

سلام دخمله نازم ببخشید که تاخیر داشتم عسلم 1اسفند2ماهه شدی 2ماهگیت مبارک زندگی مامان   دخملم صبح دوشنبه1اسفند من و عزیزجون شمارو بردیم مرکزبهداشت برای واکسن یه خانم بداخلاق مسئول واکسن زدن بود الهی بمیرم برات مامانی حتی برات که دارم مینویسم اعصابم خوردمیشه انقدر بدجور برات واکسن زد که دهنت بازمونده بود وقرمزشده بودی فکرمیکردم داری خفه میشی انقدرازپای راستت خون رفت که تمام پوشک و ملحفه تخت خونی شده بود نتونستم تحمل کنم و باخانومه دعوام شد مسئولشون اومدعذرخواهی کرد واقعا عصبی شده بودم  خداروشکر تابرسیم خونه خونت بنداومد اگه خونریزی تمام نمیشدحتما ازشون شکایت میکردم .وقتی رسیدیم خونه همش ناله میکردی باپتوی نازکی ...
13 اسفند 1390

عذاب وجدان وشیرخشک..

سلام دخترنازم همونطورکه گفته بوم نمیدونم ازکجاشروع کنم وبگم دختری مامانت ازلحظه تولدشما خیلی خیلی زیادشیرداشت انقدرزیادکه مجبوربودم بعدازسیرشدن تو2تاشیشه هم بدوشم بازم بدوشم بریزم دورتا دردسینه وتب ولرز نگیرم همه ی پرستارهای بیمارستان تعجب کرده بودن هر2ساعت1بارمیومدن لباسم روعوض میکردن چون تمام لباسم وملحفه زیرم ازشیرخیس میشدحتی2-3باراومدن باشیردوش برقی سینه ام روخالی کردن گفتن میدن به بچه هایی که مامانشون شیرندارن هم  این موضوع خوب بودوجای شکرداشت هم بدبود چون مجبوربودم همون نیم ساعتی که میخوابیدی شیردوش به دست باشم خلاصه از درو دیوار زنگ میزدن که شنیدیم شیرت زیاده هیچکس شیرنداره و...از این حرفها حتی چندباربهم آنتی بیوتیک زدن تاازای...
13 اسفند 1390

دیدن دوست های مامانی(3)

سلاااام  دخملی مامان نمیدونم ازکچاشروع کنم وبرات یگم بایدتندتندبنویسم وبرم چون الان هااست که بیدارشی زندگی مامان توی2ماه و10روزگیت یعنی2روزپیش (10اسفند)زهراجون وشراره جون دوست های خاله نداکه یه جورهایی بامنم دوستن اومده بودن دیدن دخملم مامانی زهراجون تودلش یه دخمله5ماهه داره شراره جونم 1ماهشه این دوتا باهم خواهرن دستشون دردنکنه واست کادو پول آوردن انشالله ماهم جبران میکنیم این داستان ادامه دارد.... فردای اون روزیعنی 5شنبه الهه جون وخواهرش ونازیلاجون وخواهرش اومدن دیدنمون خواهرنازیلاجون نیلوفر دیگه توی فروردین دخملش به دنیا میاد دست همشون دردنکنه خیلی خوش گذشت عزیزم الهه جون ونیلوفرجون واست سکه پارسیان آوردن نازیلاجونم پول ه...
13 اسفند 1390

اولین مسافرت

سلام دخمله ناز مامان مامانی خیلی دوستت داره هااااا میخوام برات ماجراهای مسافرتت رو بگم : عسلم اولین مسافرت شما به کیش بود ٤شنبه خاله ندا گفت میخواد برای مغازه از کیش جنس بیاره و کلیدویلای دوستش هم گرفته من وبابایی قراربود باشما عید بریم کیش ولی یه دفعه همی چی جورشدوآماده سفرشدیم باباجمشیدت ازمحل کارش خودش رفت فرودگاه  واونچا منتظرما بود ماهم باخاله ندا ونیوشا وعزیزجون به سمت فرودگاه حرکت کردیم خاله ندا انقدرتندمیرفت که هرلحظه میگفتیم الان تصادف میکنیم تا رسیدیم به اتوبان  ولی مامانی اتوبان همت خیلی خیلی خیلی ... ترافیک بود دراصل هر١ربع یه ماشین میرفتیم جلو باباییت رسیده بود فرودگاه ولی ماهمچنان تو ترافیک دخملم ولی هواپیما پر...
1 اسفند 1390

تولدخاله ندا جووون

سلام دخملم ببخشیدکه مامانی دیربه دیربرات مینویسه  عسل مامانی٤شنبه١٩ بهمن تولدخاله ندا بود تودخمله نازم چون حال نداربودی همش نق میزدی ونشد حسابی واسه خاله نداتولدبازی کنیم ولی ازهمینجا به خاله ندا جون تبریک میگیم انشالله ١٠٠ساله بشه مااااااااااااااااااااااچ   تولد  تولد             تولد  تولد                             تولدت مباااااااارک   ...
24 بهمن 1390