آمیتیسآمیتیس، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 15 روز سن داره

فرشته کوچولوی ما

اولین عروسی

دخملی من 7/6/91 عروسی ناهید جون(همکارهای شرکت)بودکلی ذوق کردم که دیگه خانوم شدی و میشه دیگه باخیال راحت رفت عروسی چشم تون روز بدنبینه از اون اولش جیغ زدی و گریه کاری تا وقتی بابایت اومددنبالمون.کلانشد عکس بندازیم چندتا عکس موقع خداحفظی انداختیم.خاله ناهید عروسیتون مباااااااارک. عکس هادرادامه مطالب ...
24 شهريور 1391

آمیتیس و قلعه رودخان

سلام عسل مامان ببخشید بازم دیرشد دخمله قشنگم تعطیلات عیدفطر با عمه زیبا اینارفتیم رامسر  خیلی هواگرم بود شب بعدش رفتیم فومن قلعه رودخان  واقا فوق العاده بود وشبش ماسوله موندیم خوش گذشت و مهم ترازهمه اینکه باورمون نمیشدبه این خانومی باشی خیلی خیلی خانوم بودی و اصلا اذیت نکردی وتا قلعه رودخان بامااومدی با اون بارونی که میومد.عاااااااااااااااشقتم مامانی. بقیه  عکس ها در ادامه مطالب ببینیییییییییییییییییییید عسل مامان نزدیک های قلعه که شدیم دیگه خوابت برد انقدر خیس شده بودی که مجبورشدیم از مشما استفاده کنیم. دخمله قشنگم در ماسوله مامانی عاشق بارون بودی ببین مثل موش آب کشیده شدی ...
16 شهريور 1391

اولین مروارید دخملم

سلام دخمله نازم عسلم بالاخره اولین مرواریدت در7 ماه و25روزگی  دراومد مبارک باشه 2روز پیش خاله نداگفت وقتی داشته بهت آب میداده یه صداهایی میومده شب بابابایت به زور نگهت داشتیم و دیدیم بلههههههههههههههههههه دندونه دخملی دراومده قربونت بشم الهی این چندوقت حسابی غرغرکردی وکلافه بودی فردا قراره بریم مسافرت ایشالله برگردیم  واست آش دندونی درست میکنم. چندتاعکس از وروجک بازی هات میزارم قربونت بشم الهییییییییییییییییییییی عکس ها اینجا درادامه مطالب تلاش های دخملی تا اینکه بتونه دمر بشه وقل بخوره ...
28 مرداد 1391

سوغاتی های عزیزجون ازخانه خدا

دخملی مامان عزیزجون از زیارت خانه خدا که برگشت با کلی سوغاتی واسه شما و نیوشا اومد دست عزیزجون دردنکنه مامانی عزیزجون خیلی واست زحمت میکشه اینم عکس سوغاتی ها دوستت داریم عزیزجووووووووووووووووووووووووووووووون یه علمه سوغاتی دارم خاله هاااااااااااااا     بقیه سوغاتی ها در ادامه مطالب ببینید...         اینم عکس بعداز پروو لباس ها حسابی خسته شدی ...
28 مرداد 1391

احوالات 6 ماهگی تا 7ماهگی

  آمیتیس خانم مامان * میتونه چند ثانیه به تکیه به جایی وایسا   و  با روروئکش همه جا رو میگرده * سینه خیز مثل فوک از این ور به اون ورمیره باسنش رو بلندمیکنه رو دست هاش فشارمیاره ولی نمیتونه٤دست و پا بره. * قرقر میکنه  هرچی رو بخواد به جیغ میفهمونه.اصلا علاقه به نشستن نداره فقط میخواد وایسه * دد دد میگه .خودش رو پرت میکنه تو بغل عزیزجون ولی بغل ما نه.سوپ وفرنی میخوره. * درشبانه روز کلا٦ساعت میخوابه .عاشقه آجی نیوشا(دخترخاله آمیتیس) جندتا عکس از مهمانی خونه ی پسرعموی عزیزجون:         از سمت راست روژینا-آمیتیس-نیوشا-داداش روژینا   ...
28 مرداد 1391

مهمانی خانه خاله نیلوفر

سلام نفسسسسسسسسسسسسس آخ که چقدردوستت دارم عسلم مامانی قربونت بشه  چندروزی بود نازیلا جون وخواهرش نیلوفرجون دعوتمون کرده بودن خونشون البته هرباربه یه علتی کنسل میشد مامانی سدنا کوچولو دخترخاله نیلوفر٤ماهه به دنیا اومده وماهم هنوز نرفتیم دیدنش . قراربود خاله الهه و امیرمهدی کوچولوهم بیان ولی بابای خاله الهه سکته کرد و بیمارستان بستری شد وخاله  اله نتونست بیاد ایشالله حال پدرش خوب بشه وخدا روشکر پیگرکه شدم بهترشده بود . مامانی سدنا کوچولو برخلاف تو وروجک خیلی آروم بود یعنی همش خواب بود این عکس هارو هم باکلی زحمت گرفتیم  غر نزنیدهاااااااااااااااا   عکس ها درادامه مطالب... ...
28 مرداد 1391

سوغاتی های مامان بزرگ مارال ازتبریز

آمیتیس خانم این چندوقت حسابی خوش به حالت شده مامان مارال(مامان بابایت)رفته بودن دیدن مامان بزرگ باباجمشیدت تبریز آخه تصادف کرده بودن ایشالله که زودترحالشون خوب بشه. وسوغاتی بنده وجنابعالی محفوظه دست مامانی دردنکنه. دستت دردنکنه مامانی مامان بزرگ مارال یه بلوز خوشگلم واسه من آوردن دستش دردنکنه. ...
28 مرداد 1391